قاسم بن يوسف ابو نصرى هروى

21

ارشاد الزراعه ( فارسى )

گفت جوانمرد شو اى پيرمرد * كاين قدرت بود ببايست خورد دام نه و دانه‌فشانى مكن * با چو منى چرب‌زبانى مكن بيل ندارى گل صحرا مخار * آب ندارى جو دهقان مكار ما بسى از آب زمين كاشتيم * ز آنچه بكشتيم ، چه برداشتيم تا تو در اين مزرعهء دانه‌سوز * كشتهء بىآب چه آرى بروز پير به دو گفت مرنج از جواب * فارغم از پرورش خاك و آب با تر و با خشك مرا نيست كار * دانه ز من ، پرورش از كردگار آب من از يك عرق پشت من * بيل من اينك سرانگشت من نيست غم ملك و ولايت مرا * تا زيم ، اين دانه كفايت مرا آنكه بشارت بخودم مىدهد * دانه يكى هفت‌صدم مىدهد دانه بانبازى شيطان مكار * تا ز يكى هفتصد آيد ببار دانه شايسته ببايد نخست * تا گره خوشه گشايد درست و جناب افصح المتكلمين و املح المتاخرين ، افتخار آل طه و يس امير بدر الدين ، ابن يمين رحمة اللّه در اين باب قطعه‌اى چند بيان فرموده‌اند . قطعه صفت كيميا اگر خواهى * با تو گويم كه چيست اكسيرش كيميا مىكشد بقلابى * نيست توفير او چو تقصيرش گر ترا سيم و زر همىبايد * من بگويم كه چيست تدبيرش آن فوايد كه اندر اين كار است * عقل عاجز شود ز تقريرش از يكى هفتصد شود حاصل * بنگر اينك باصل و توفيرش بيش از اين است نيز رحمت حق * هم ز تاخير توست تقصيرش قطعه پادشاهى نزد اهل معرفت آزادگى است * هركه بند آرزو بگشاد از دل ، پادشاست